![]() |
![]() |
|
|
سلام سلام سلام سلام به همه ی دوستای خوب خودم سلام به همه چه دوست چه غیر دوست
دماغاتونم چاقه نمی دونم چی بگم الان
میبینم که بعضیا اشک تو چشاشون جمع شده
۱ هفته میشه تو فکر آپ کردنم تا امشب که دیگه یهویی زد به سرم تا چند دقیقه پیش هم خواب بودماااا بعد دیگه حس آپ کردنم اومد الان نمی دونم از اوضاع و احوال دنیا بنویسم یا از خودم یا از قیمت گوشت و مرخ [مرغ] از دنیا که بخوام بگم اوباما شد رئیس جمهور وای وای وای فکــــــــــــــــــر كــــــــن حالا ببينيم اين يكي چه گلی می خواد به سر دنیا و آمریکا بزنه دیگه از اینجا به بعد از خودم میگم
زیاد خوب نیستم تو آپ قبلی هم نوشتم یکمی خب احتمالآ از ترم دیگه میرم دانشگاه همون رشته ای که قبول شدم دیگه حالم داره از تو خونه نشستن و استراحت کردن به هم میخوره یه مدتی هم دنبال کار میگشتماااا
البته خوب پیدا نشد دیگه یعنی خب گفتن بیا ولی واسه بازاریاب دیگه شما هم که می دونین من خجالتی و کم حرف اصلن [اصلآ] به روحیات لطیف من سازگار نبود بعد دیگه همین دیگه نشد الانم کماکان تو خونه هستم و خونه نشین حوصله ی هیچ کاریم ندارم از بلگفا زدم که هر دفعه یه جوری داره قر میده جدیدن هم پروفایل مدیر وبلاگ زده بعد ازکد تائید و انتخاب وبلاگهای برتر اینم لینک پروفایل منه : www.ehsan4you.blogfa.com/profile عجب آپ پر محتوایی زدم این دفعه فقط واسه این نوشتم که بگم زنده ام دیگه اینقدر گفتن آپ کن آپ کن منم دیگه از اونجایی که خراب رفیقم یه نیمچه آپ گذاشتم حالا این آخر یه خاطره از دوران مدرسه میزارم
یادش بخیر سال ۲ دبیرستان یه دبیر فیزیک داشتیم بد اخلاااااااااق جوون بود ولی خب از اینایی بود که پا نمیداد ترم دوم بود امتحان می خواست بگیره کلآ زیاد امتحان نمیگرفت وقتی هم می گرفت کسی نمی تونست جواب بده این دفعه می خواست نمره ها بره واسه نمره ی میان ترم رفتیم تو نماز خونه دیگه کم کم بچه ها برگه ها رو تحویل میدادن و میرفتن فقط طبق عادت هر کی زودتر میرفت کفشای بقیه رو مورد لطف خودش قرار میداد حالا یا توی حیاط این دفعه ما رفتیم تو کلاس دیدم پرسیدیم کفش کیه گفتن کفش محمد یه دفعه در کلاس باز شد و آقا محمد باچهره ی نورانی وارد کلاس شد همه به همدیگه نگاه میکردن که چی شد این که کفش داره
اووووووووووووه کفش ناظم شانس اوردیم که کفشه رو تو سطل ننداخته بودیم دیگه سریعآ به جایگاهش رفت و از خطر جستیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سال اول هم یه بار همینطوری بعد از امتحان کفش یکی از بچه ها رو برداشته بودن انداختن تو سطل آشغال بعد رفتگر شهرداری هم اومده بود و سطل و خالی کرد و بود تو گاری خودش بعد که دیگه فهمیدیم من با یکی از بچه ها رفتیم دنبالش حالا ما میگم داخله اون میگه نیس آخر سر هم این رفیق ما دیگه دید نمیشه دست به عملیات شهادت طلبانه زدو شیرجه زد تو گاری آخرش کفش پیدا شد البته همه که مستحضر هستن من از این شوخیای بد بد نمی کنم با کسی همه منو میشناسن میدونن چقدر سر به زیر و مودب هستم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این کمک های مردمی هم که هنوز به دست من نرسیده خط همراه اولم هنوز قطعهاااااااااااااااا دوستان به پا خیزید
شماره حساب بدم ؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قربون همتون برم تخریبتونم موفق باشین ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به اکثر وبلاگ هایی که سر میزنم غمگینن آخــــــــــــــه چراااااااااااااااااااااا ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 1:19 توسط احسان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خوش اومدی عزیزم
کلیک رنجه فرمودی همه در یک زندانیم زندانی زمانیم حلقه ای از یه زنجیر سلسله ی انسانیم |
|
RSS
|